چقد دلم برای اینجا تنگ شده بود. زمستون تموم شد و بهار اومد. مثل همه زمستونها و بهارای دیگه. چقدر زود میگذره این عمر. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار کانکت شدم! وایییییییییی کی فکرشو میکرد این همه دوستای ماه پیدا کنم اینجا. همه میگن اینجا دنیای مجازیه ولی برای من یه جورایی واقعیه. چون آدماش واقعین.
به نظر من آدما اینجا واقعی ترن. خودشونن. بدون هیچ نقاب و حجابی. شفاف و زلال.راستش خیلی اومدم که چیزی بنویسم اینجا ولی چیزی نمیومد. دوست نداشتم الکی یه چیزی بنویسم و وبلاگ رو پر کنم. الان هم دارم آنلاین مینویسم . اصلا هم برنمیگردم یه بار دیگه بخونمش. این منم دیگه . مگه وقتی با چند تا دوست نشستین و حرف میزنین، برمیگردین و حرفاتون رو عوض میکنین.
خب دیگه من هم الان دارم حرف میزنم ..... وووووووو چه پر چونه شدم .. خیلی حرفای نگفته دارم.. بگذریم بسه دیگه الان یه شعر خوندم که طبق معمول باهاش زندگی کردم!! بعضی شعرها آدم رو زیر و رو میکنه. نمیدونم نظر شما چیه ولی من که خیلی خوشم اومد از این شعر .. زندگی....
کلبه ام پنجره ای باز به دریا دارد
خوب من , منظره خوب تماشا دارد
ساختم آینه ای را به بلندای خیال
تا خودت را به تماشای خودت وادارد
راز گیسوی تو دنیای شگفت انگیزی است
که به اندازه صد فلسفه معنا دارد
گوش کن , خواسته ام خواهش بی جایی نیست
اگر آیینه دستت بشوم جا دارد
چشم یک دهکده افتاده به زیبایی تو
یعنی این دهکده , یک دهکده رسوا دارد
کوزه بر دوش , سر چشمه بیا تا گویند
عجب این دهکده سرچشمه زیبا دارد
در تو یک وسوسه مبهم و سرگردان است
از همان وسوسه هایی که یهودا دارد
عشق را با همه شیرینی و شورانگیزی
لحظه هایی است که افسوس و دریغا دارد
بی قرار آمدن , آشفتن و آرام شدن
حس گنگی است که من دارم و دریا دارد
یخ نزن , رود معمایی من , جاری باش
دل دریاییم آغوش پذیرا دارد......
