گفتی بيا بازی کنيم تو چشم بگذار گفتم نمی خواهم تو بايد گرگ باشی
از پشت، چشمان مرا آرام بستی گفتی که شايد دفعه ی بعدی تو باشی
من دست بر هر چه کشيدم تو نبودی هر جا صدا کردم جواب من ندادی
تا ده شمردم، چند بار هم تند، هم آرام خسته شدم، تو همچنان غرق سکوتی
هر لحظه از تو دورتر گشتم ولی نه! تو باز هم مخفی شدی، پيدا نبودی
من با تقلب هم، تو را ديگر نديدم ! انگار جفت بازيم هرگز نبودی
يادت بماند که تو ،سک سک، هم نکردی شادی بازی مرا از بين بردی
آخر کجا مخفی شدی؟! تا صد شمردم! اين بار هم باشد قبول اصلا تو بردی
نقش تو از دريای چشمانم سفر کرد تو سايه ای رويايی و بی تار و پودی
من سالها چشم خيال خود ببستم تو گرگ بودی و خيالاتم ربودی!!
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت   توسط باران
